لنگه کفش
پيرمردي سوار بر قطار به مسافرت مير فت. به علت بي توجهي يك لنگه كفش وي از از پنجره بيرون افتاده بود . مسافران ديگر براي پيرمرد متأسف شدند. ولي پيرمرد بي درنگ لنگه ديگر كفشش را هم بيرون انداخت. همه از اين حركت پيرمرد تعجب كردند . اما پيرمرد باخونسردي گفت: يك لنگه كفش به درد من نمي خورد. اما اگر كسي يك جفت كفش پيدا كند چقد خوشحال خواهد شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 10:20 توسط
|