من همان هیچم
روزي در داخل اتوبوس خط واحد پير مردي ايستاده بود و جاي براي نشستن نبود.مدتي را سر پا ايستاد و خسته شد نگاهي به كساني كه نشسته بودند كرد و چشمش به جواني كه لباس نظامي داشت و با خيال راحت نشسته بود افتاد. جلو رفت و آن جوان را خطاب قرار داد وگفت: سلام جوان . جوان نيز در جواب سلام داد. پير مرد از جوان پرسيد : درجه شما چيست؟ جوان گفت: ستوان . پير مرد مجددأپرسيد بعد از آن چه ميشوي. جوان در جواب گفت:سروان.پيرمرد مجددأ پرسيد و بعد از آن چه ميشوي. جوان گفت:سرگرد. پيرمرد اين سئوال را مجددأومجددأ از جوان پرسيدتا اينكه جوان در ادامه گفت : در نهايت بازنشسته ميشوم و هيچ. كه پيرمرد با آرامي در اين لحظه به جوان گفت: پس حال از جا بلند شو كه من بنشينم كه من همان هيچم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 10:17 توسط
|